بیا اذیتم کن؛ گریه کنم؛ بخندیم.
# بازی
- ۰ نظر
- سه شنبه ۶ آذر ۱۳۹۷
مصطفی:
چرا دو تا شیر داریم: شیر که میخوریم و شیر جنگل؟ [با مغز کوچکش در مبانی فلسفی اشتراک لفظی کندوکاو میکند]
من:
سه تا شیر داریم: شیر آب! [ابهامش را بزرگتر میکنم که به کشف راز آن علاقمندتر بشود]
مریم:
چهار تا شیر داریم: شیر خشک [مرزهای کودکی، خلاقیت و بداههپردازی را جابجا میکند]
۱۲:۱۵
به اصرار رییس، بعد از چند روز پشت گوش انداختن، با اکراه زنگ میزنم به یک بنده خدایی که کاری عقبافتاده را پیگیری کنم و قرار جلسه بگذارم. گوشی را بر نمیدارد. خوشحال میشوم که مجبور نیستم با او صحبت کنم. یک دقیقه بعد خودش زنگ میزند. با خنده و خوشحالی میگوید که عجب قسمتی داری و توی حرم داشتم نماز میخواندم که زنگ زدی و حسابی دعا کردم برایت و یادت باشد تلافی کنی و غیره.
۱۹:۳۰
استاد خلبان بازنشستهی کبرا، بنگاهیوار، پنجرهی واحد طبقهی نهم را باز میکند و در حالی که به روبرو اشاره میکند میگوید: «درسته اینجا خیلی حاشیهست، ولی اون روبرو اولِ جادهی مشهده. از همین جا دست میذاری رو سینه میگی السلام علیک یا امام!»
۲۲:۳۰
قبل از خواب با دوقلوها خلوت میکنم؛ تلافی یک روز پر دردسر. حرفهای بامزه و شوخیهای همیشگی و سؤال و جوابهای طنزآمیز. میپرسم: «شما چه چیزی رو خیلی دوست دارید؟» طبیعتاً یک چیز خوردنی باید باشد که فرض گرفته باشند که فردا میخرم مثلاً. مصطفی اما بیهوا میپراند: «مشهد»
پ.ن:
+ شوخیش هم خوب نیست.
++ شوخیش هم خوب است.
+++ آقا مرتضی سه ماهه شد.
دمدمای غروب، بچهها را میزنیم زیر بغل و با یک قابلمه آش میکشیم تا کوهپایههای ولنجک و ولو میشویم جلوی کهف و خانوادگی شام میخوریم و ماه شب چهارده را تماشا میکنیم و نماز آیاتِ طولانیترین خسوف قرن را به جماعت میخوانیم و تلسکوپ هم بالاخره میرسد و کمی میخندیم و بر میگردیم.
از همین برنامههای سهل ممتنعی که برای زنده ماندن در این شهر وحشی به آن نیاز داری که فرمود: وَاجْعَلُوا بُیُوتَکُمْ قِبْلَةً وَأَقِیمُوا الصَّلَاةَ
دو ساعتی از ظهر گذشته به قزوین رسیدیم و رفتیم به رستورانی که از قبل نشان کرده بودم و طبیعتاً چیزی بغیر از «قیمهنثار» سفارش ندادیم.
مصطفی میپرسد: «قیمهنثار چیه؟»
برای کم کردن حساسیتش نسبت به این غذای ناشناس، برایش توضیح میدهم که در قزوین به همان قیمهای که همیشه میخوریم میگویند «قیمهنثار». کمی فکر میکند و و خیلی جدی میپرسد: «بابا؛ توی قزوین به قرمهسبزیشون چی میگن؟»
ظهر بعد از سه ماه کش مکش بالاخره بابا را عمل کردند. قبل از عمل صدا کردند که بروم درِ اتاق عمل. دکتر بیهوشی محکم و قاطع گفت که ریسک بیهوشی بالاست و باید رضایت خاص بدهید... پنج دقیقهای گذشت که نپرس. قبل از امضای رضایتامه لای کتاب را باز کردم تا آرام شدم:
وَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ
لَنُکَفِّرَنَّ عَنْهُمْ سَیِّئَاتِهِمْ
وَلَنَجْزِیَنَّهُمْ أَحْسَنَ الَّذِی کَانُوا یَعْمَلُونَ
وَوَصَّیْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَیْهِ حُسْنًا
من که خودم سی و هفت سال از پدرم کوچکترم، امروز پسری در خانه دارم که سی و هفت سال از من کوچکتر است. همهی مدت عمل به این تقارن عجیب فکر میکردم.
*
عصری که به خانه میروم، از ملاصدرا که میپیچم توی چمران، وسط ترافیک دلپذیر همیشگی، توی حال خودم هستم که ماشین کناری بوقبوق میکند. جوانکی از پشت شیشهی خاکی ماشین پیداست. شیخنا؟ یاللعجب! شیشه را پایین میدهم و خوش و بش هیجانانگیزی میکنیم. این همه وقت دوری و بیخبری؛ حالا امروز؛ این وسط!
جای توقف نیست. کمی که دور میشویم از همان پشت فرمان تلفن میزنم تا ایجاز کلام و حاضر جوابیاش را دوباره به رخ بکشد:
-: «شیخنا! تو همیشه یک حادثه بودهای»
-: «حاجیا! تو همیشه چشم نشانهبین داشتهای»
راست میگویم. راست میگوید.
یک هفته است که رگبار بهاری تهران را ول نکرده.
اول صبح برای «آقا مرتضی» شناسنامه میگیرم.
زنگ میزنم و آقا باقر ظهر برایش عقیقه میکند.
پ.ن:
+ امروز دوشنبه هفدهم اردیبهشت است. ده سال پیش این روز را روز جهانی آدمیزاد نامیده بودم. از شوخیهای روزگار است.
++ خانم ثبت احوال تاریخ قمری تولد را زده بودم «سوم شعبان» گفتم اشتباه است. شناسنامه را پاره کرد و یکی دیگر صادر کرد به تاریخ «سیزدهم شعبان». این هم از شوخیهای روزگار است.
مصطفی میگه:
اسم داداشم رو بذارید «کرفس»
چون خیلی کرفس دوست دارم، میخوام بخورمش.
اعوذبالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم
وَوَهَبْنَا لَهُ
مِن رَّحْمَتِنَا
أَخَاهُ هَارُونَ نَبِیًّا
صدقالله العلی العظیم
سوره مبارکه مریم، آیه ۵۳
روز دوم فروردین دوقلوها را بردم سینما که فیلشاه را ببینند.
بار اولی بود که سینما میرفتیم و حاشیههای جالبی داشت. از جمله این که تا همین امروز هنوز موضوع لگوبازیشان «فیلبازی» و «فیلسازی» است!
پ.ن:
+ مدت زمان فیلم برای دوقلوهای پنج سالهی من زیاد بود و از نیمههای فیلم از بودن در سالن خسته شده بودند.
++ فیلشاه برای بچههای شش تا ده ساله حتماً جذاب و سرگرمکننده است. دیدنش را توصیه میکنم.
بر مزار آیتالله قرآن را می گشایم.
صفحهی آخر سورهی مریم است.
تا بحال از این زاویه ندیده بودم:
وقتی سورهی مریم تمام میشود، سورهی طاها شروع میشود؛ با داستان موسی و برادر خوبش: هارون.
آقا مصطفی بلند میشود که از سر سفرهی شام برود. میگویم: «آخر غذا آدم چی میگه بابا؟»
طبیعتاً باید مثل همیشه بگوید «الهی شکر» -بلد است و بارها گفته-
حالا به هر علتی «الهی» توی دهانش نمی چرخد. میگوید: «خدایا... خدایا...» و مکث میکند. خودش تعجب کرده که چرا یادش نمیآید.
علتش احتمالاً این است که «الهی شکر» را مثل یک کلمهی واحد حفظ کرده و وقتی جای «الهی» را با «خدایا» عوض میکند، نمیتواند جزء دوم عبارت را به اولی بچسباند. (خیلی شبیه چالش به خاطر آوردن مصرع دوع یک بیت بدون خواندن مصرع اول است)
بالاخره یک طوری خودش را از این مخمصه رها میکند: «خدایا ببخشید»
خانم معلم که کمین کرده بود تا مچ شاگرد بازیگوش کلاس را بگیرد هیجان زده فریاد میزند: «نه... باید بگه: خدایا آفرین»
پ.ن:
واقعاً خدایا آفرین و ببخشید!
خدایا!
مرا سرپرستِ شایستهای بر اهل و اولادم قرار ده.
خدایا!
اهل و اولادم را بیسرپرستِ شایسته قرار مده.
تفریح مشروع و بازی محبوبی است: دوچرخه سواری.
برای ما که اهالی دههی شصت هستیم اما همیشه با حسرتها و غصههای فراوانی همراه بوده. خودم در هفت سالِ اولِ زندگی دوچرخه نداشتم و برادرم هم و تماشای دوچرخه سواری بچهها توی کوچه از نگفتنیترین احساسات همهی سالهای نوجوانی و جوانیام بوده.
حالا در میانسالی برای فرزندانم دو تا دوچرخه خریدهام -به تلافی همهی آن نگاهها و آهها- و از امروز غصهی دیگری را به قلبم راه دادهام: توی کوچه و پارک دایماً چشمم به چپ و راست است که کسی با حسرت به این تفریح مشروع و بازی محبوبِ دوقلوها چشم ندوخته باشد.
و درد دامنه دارد.
حالا قدش از یک متر بلندتر شده و ترسش از آب ریخته. برای اولین بار عصر امروز با هم رفتیم استخر.
*
برخوردش با پدیدههای جدید را دوست دارم: منقطع از زمان و مکان، در جایش میخکوب میشود و به چیزها و افراد و حرکات و حالات خیره میماند؛ زبانش قفل میشود و فقط با چشمان گرد شده اطراف را مینگرد. این حالت چند دقیقهای ادامه دارد و در انتها، لحظهی خاصی هست که از این خلسه بیرون میپرد و هیجانش از کشف دنیایی جدید را با صدای بلند فریاد میزند. بلند بلند حرف زدن و جست و خیز کردن، نوعی تلافی کردن و پاسخی درونی است به آن دقایق سکوت و خیرگی. مثل اینکه میخواهد فراموش کند آن لحظاتی را که جسمش چیزی زاید بوده و روحش از دریچهی چشمها مشغول گشت و گذار در عالم بیرون بوده است.
*
دو تا بلیط دوازده هزار تومانی خریدیم و یک ساعت و نیم آب بازی کردیم.
پ.ن:
+ بدینوسیله به اطلاع میرساند که امکان برگزاری جلسه در مکان استخر زین پس مهیا میباشد :)
از دریا که آمدیم، آقا مصطفی را بردم حمام.
توی خانه بچهها از این حولههای پوشیدنی دارند؛ اما اینجا در چمدانمان فقط از همین حولههای معمولی پیدا میشود.
سرش را خشک کردم و حولهی بزرگ را پیچیدم دور تنش: خشکم زد: این هادی است یا مصطفی؟
از زیر دوش در ساحل دریای خزر، از تابستان نود و شش، رفتم به زیر دوش در مسجد شجره، به تابستان هشتاد و یک؛ و حمامی که هادی را بردم؛ و حولهی احرامی که برایش بستم؛ ...
بیاختیار؛ خیره در هیبت مصطفی؛ زمزمه کردم: لبیک؛ اللهم لبیک ... و برق شیطنت در چشمان مصطفی درخشید و لبهایش به خنده باز شد.
*
بابای پریشان داشتن باید خیلی بامزه باشد؛ مخصوصاً وقتی حاجی مصطفی باشی.
پ.ن:
از آن سفر نورانی این چیزها را همان پانزده سال پیش نوشته و منتشر کردهام که هنوز خواندنی است: + و + و +